هربار از من ناراحت مي شد...
دستمو ول مي كرد ...
مي رفت يك متر جلوتر از من قدم مي زد...
تمام عرض يك پارك رو اينطوری طی مي كرديم
تا اينكه تموم مي شد و ميومد دستمو مي گرفت
و به حرفاش ادامه مي داد ...
يه جوری كه انگار نه انگار ناراحت شده..
هرچقدر مي گذشت بيشتر عاشقش مي شدم...
تا اين كه سال بعدش وسط اون روزای خوب...
خودش و خانوادش ...
تو يه تصادف جاده ای از بين رفتند.
بعد از چندين سال الان،
من هرجا قدم مي زنم ...
حس مي كنم هميشه اون
يك متر جلوتر از من قدم مي زنه ...
و من پشيمون لحظاتی ام ...
كه گذاشتم اون ...
عرض يك پارك رو تنهايی با ناراحتياش طی كنه
ما همه چی رو دیر می فهمیم...
این روزها دیگر تعداد موهای سفیدم را نمیدانم گاهی......ما را در سایت این روزها دیگر تعداد موهای سفیدم را نمیدانم گاهی... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 162