دل دلتنگ ِ تو می شوم
-
تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 18:32
فراموشت کرده امو حالاهمه چیز عادی شدهباران که می باردپنجره را می بندمدیگر یادم نیستغروب جمعهچه ساعتی بود !پاییز راتنها از روی تقویم می شناسم !فراموشت کرده ام اما ...گاهی دلم برای دلتنگ ِ تو شدنتنگ می شود ... Adblock test (Why?)
نامردی
-
تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 18:32
زندگی
-
تاریخ: 1401/12/8 ساعت: 12:18
صدایم در نمیآید
-
تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 19:44
آدمیزاد
-
تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 19:44
درد دلتنگی
-
تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 14:46
مرگ را تجربه کردهام
-
تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 14:46
یادم نمیره
-
تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 14:46
ما همه چی رو دیر می فهمیم
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 17:40
هربار از من ناراحت مي شد...دستمو ول مي كرد ...مي رفت يك متر جلوتر از من قدم مي زد...تمام عرض يك پارك رو اينطوری طی مي كرديمتا اينكه تموم مي شد و ميومد دستمو مي گرفت و به حرفاش ادامه مي داد ...يه جوری
اما تو خوابیده بودی
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 17:40
تو خوابیده بودی ،مثل یک نوزاد....دیشب تو خوابیده بودی ،... اما من بُردم شهر را نشانت دادم....کوچه ها را ...خیابان ها را ...بزرگراه هایی را ...که کنارشان قدم می زنم نشانت دادم... کجاهای شهر بی تو مُرد
تو در کجای جهانی
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 17:40
حالم بد است،مثل زمانی که نیستی ...دردا که تو همیشه،همانی که نیستی ...من بی تو،در غریب ترین شهر عالممبی من، تو در کجای جهانی،که نیستی؟@alireza.mashregi62
معجزه کردن کارِ هرکسی نیست
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 17:40
مهربانیِ یک نفر؛عاشقم کردآن هم در حدِ معجزه!از باقیِ دوست داشتن ها،فقط یاد گرفتم که"معجزه کردن کارِ هرکسی نیست"
بی انصاف
-
تاریخ: 1398/2/10 ساعت: 12:27
راستی هیچ میدانی من در غیبت پر از سوال بودم...چقدر ترانه سرودم...چقدر ستاره نشاندم...چقدر نامه نوشتم ...که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید ؟!رسید، اما وقتی...که دیگر هیچ کسی در خاموشی خانه...خواب
کافیست عاشق شوی
-
تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 16:11
بهشت و جهنم که احتیاج به باور ندارد! بیاید، بهشت است! برود، جنهم می شود! کافیست عاشق شوی.. علیرضا مشرقی پسری از نسل درد
هیچکس
-
تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 16:11
گاهی یک روزِ خاص یک اتفاق یک هم قدمی ، هم کلامی هیچگَاه فراموش نمی شود، گَاهی کسی چنان رخنه می کند در تار و پودِ جانت که حل می شوی در خواستنش، گَاهی با آهنگَ صدایی چنان نبضت میزند که از سلول به سلو
تا فراموش کنم
-
تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 16:11
کاش آنقدر خزان سخت بگیرد بَر من تا فراموش کنم برگ و بَری داشته ام... علیرضا مشرقی پسری از نسل درد
گریه ى آرام
-
تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 16:11
بالاخره همه یک روزی می میرند و صد سال که بگذرد، دیگر هیچ کس درباره ی این که دیگران کهکس درباره ی چطور مردند سوال نمی کند. پس بهتر است همان طور که دلت می خواهد زندگی کنی و همانطور که دوست داری
کسی نیست
-
تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 16:11
یک نفر یک خبر از عشق ندارد بدهد؟ علیرضا مشرقی پسری از نسل درد
چشم هایش
-
تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 16:11
u200fتو عقب خوشبختی پرسه می زنی! با دیپلم، با مدرک، با پول، با همسر! با این چیزها آدم خوشبخت نمی شود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور، خوشبختی به آدم چشمک بزند. به من مى گفت: چشم هاى تو مرا
بلاتکلیفی
-
تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 16:11
گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن؛ به رفتن که فکر میکنی اتفاقی میافتد که منصرف میشوی میخواهی بمانی رفتاری میبینی که انگار باید بروی و این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است. علیرضا مشرقی